داستان‌خوانی


از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»- ۴۷:
سیگار کشان - شیوا مقانلو

در چهل و هفتمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، شیوا مقانلو داستان ‌«‌سیگار‌ کشان» را برای زمانه خوانده است: «‌سرباز تازه‌کار است و ناوارد، اولی را حرام می‌کند اما دومی را راه می‌اندازد. شعله می‌گیرد، جاری می‌شود و با راهنمایی دست‌هایش روی سیگار کهنه می‌نشیند. سیگار را بالا می‌برد، به درز لب‌ها نزدیک می‌کند و همان‌طور نزدیک نگه می‌دارد.»



۴۰ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
یک گور خالی ـ سعید عباس‌پور

در چهلمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، سعید عباس‌پور داستان "یک گور خالی‌" را برای زمانه خوانده است: «صدای بال زدن پرنده‌ای از خواب پراندم. کمی سردم شده بود. از زیر کلاه دیدم از آفتاب خبری نیست. کش و قوسی به بدنم دادم. پایم به چیزی خورد. افتاد و غلتید. سرم را چرخاندم. کلاه از روی صورتم افتاد. خط باریکی از فلاسکِ چایی راه افتاده بود.»



۳۹ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
سند بی موتور ـ محمد رضا گودرزی

در سی و نهمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، محمد رضا گودرزی داستان "سند بی موتور" را برای زمانه خوانده است: «آي حاجي! اَي اَي. تف به اين روزگار، همه‌ش زير سر مجيد سياه بود. تو نمي‌شناسيش، اما من اخلاق سگ او را خوب مي‌شناسم. از همان روزي كه احمد قرقي تو قهوه خانة شاغلام با يك هوك چپ خواباندش رو زمين، معلوم بود كه همين طوري نمي‌نشيند و يك روز زهرش را به اين بنده خدا مي‌ريزد...»



۳۸ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
قضیه فیثاغورث و ... ـ مجید دانش‌آراسته

در سی و هشتمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، مجید دانش‌آراسته داستان قضیه‌ی فیثاغورث با یک صفر دوگوش را برای زمانه خوانده است: «تو خیال می‌کردی چون قضیه را نمی‌دانم این حرف را می‌زنم. آن وقت دفترچه‌ات را از جیب بغلت بیرون آوردی، نزدیک شدی و یک صفر دوگوش به من نشان دادی. توی دلم گفتم «گور بابای فیثاغورث». تو اگر تخیل داشتی که معلم هندسه و جبر نمی‌شدی...»



۳۷ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
یک روز نامناسب برای سم‌پاشی ـ محمد ایوبی

در سی و هفتمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، محمد ایوبی داستان یک روز نامناسب برای سم‌پاشی را برای زمانه خوانده است: «بر این سطح خاکستری باید چه چیزی را پیدا کنم که اصلا ً به یادش نمی‌آورم؟ پیشتر، وقتی به چنین تنگنایی می‌افتادم زمان را قدری عقب می‌کشیدم و با آن ورمی‌رفتم؛ تا دوباره با ذهنی بازتر و دقیق‎تر برگردم به نقطه‌ای که مجبور شده‌ام عقبش بکشم...»



۳۶ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
صد هزار كيلومتر اضطراب ـ فتح‌الله بی‌نیاز

در سی و ششمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، فتح‌الله بی‌نیاز داستان صد هزار كيلومتر اضطراب را برای زمانه خوانده است: «بلند شدم و شروع كردم به قدم‏زدن. دوباره به خيابان نگاه كردم: سكوت و سكونش خطرآفرين بود. هفت‏تير و كاغذ يادداشت را از ساكم بيرون آوردم و آماده شدم...»



۳۵ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
«مردگان» ـ محمدحسین محمدی

در سی و پنجمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، محمدحسین محمدی داستان «مردگان» را برای زمانه خوانده است: «جنگ كرده بودند یا نكرده بودند من نمی‌فهمم؛ فقط همین‌كه از قوم ما نبودند باید می‌كشتم‌شان. آن‌ها هم تا وقتی دست‌شان رسید ما را كشتند، چون ما از قوم‌شان نیستیم. مگر نواسه‌اش چی كرده بود. هم‌سن همان پسرک بود كه كشتمش....»



۳۴ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
تا هم‌اكنون كه این داستان را برایتان می‌خوانم - امین فقیری!

در سی و چهارمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، امین فقیری داستان «تا هم‌اكنون كه این داستان را برایتان می‌خوانم!» را برای زمانه خوانده است: «درها را كه قفل كردیم، نشستیم روبه‌روی هم تا ادامه‌ی غیبت‌ها راجع به میهمانی و آدم‌هایی كه نمی‌شناختیم را یک‌كاسه كنیم؛ كه صدای نفس‌نفس‌هایی به گوش‌مان خورد. ناخودآگاه نگاه مضطرب‌مان را به هم دوختیم....»



۳۳ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
دادا ـ محمد کلباسی

در سی و سومین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، محمد کلباسی داستان «دادا» را برای زمانه خوانده است: «بلقیس آمد. بلقیس زن بابای من است؛ زن اول ماشالا. نشست بالای سرش و به سینه‌اش کوفت. ماشالا داد زد: بابا! من ازم دیگه برنمیاد که زیر این آفتاب عرق بریزم، بیارم این تن لش بخوره...»



۳۲ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
یه کار تر و تمیز ـ مهناز کریمی

در سی و دومین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، مهناز کریمی داستان «یه کار تر و تمیز» را برای زمانه خوانده است: «به روال، خواست چراغ قرمز را رد کند اما راننده‌ی ب.ام.و زرد قناری نظرش را جلب کرد. دختر جوان خندید. تیمسار عینک آفتابی از چشم برداشت: ـ با این لبخند زیبا صبح ما را به خیر کردید. ـ مگه شما چند نفرید؟ ـ یک ارتش خانم عزیز! که شما را به صبحانه دعوت می‎کند. هیلتون، خاویار، تست....»



۳۱ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
با گارد باز ـ حسین سناپور

در سی و یکمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، حسین سناپور داستان «با گارد باز» را برای زمانه خوانده است: «من به بود و نبود طرف‎دار و تماشاچی کاری ندارم. از همان وقت که حریفی بوده، من این‌جا هستم؛ تا وقتی هم که حریفی مانده باشد، می‌مانم. این‌طور که پیش می‌رود شاید روزی برسد که دیگر پاهام از جاشان تکان نخورند....»



۳۰ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
خواب - محمدرحیم اخوت

در سی‌امین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، محمدرحیم اخوت داستان «خواب» را برای زمانه خوانده است: «نه حرف‌های خودم درست به یادم مانده، نه حرف‌های او اگر چیزی گفت. این جمله‌ها را حالا دارم از خودم می‌نویسم. فقط این را یادم است که او می‌رفت و من دنبالش راه می‌رفتم و از او پرس و جو می‌کردم....»



۲۹ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
پانزده آذر ـ فرشته ساری

در بیست و نهمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، فرشته ساری داستان «پانزده آذر» را برای زمانه خوانده است: «یکهو یک حظّ هنری نصیبم می‌شود، انگار که شاهد یک فیلم در ژانری متفاوت بوده باشم. حسی که سی چهل سال پیش، وسط کوچه‌ای در شاپور از وجودش گذشته...»



۲۸ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
غزل داستان پری چل‌گیس ـ احمد بیگدلی

در بیست‌وهشتمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، احمد بیگدلی داستان «غزل داستان پری چل‌گیس» را برای زمانه خوانده است: «بی‌بی بار دیگر مشتی نقل می‌پاشد روی آب و این بار پری چل‌گیس با آن همه شانه‌های کوچک عاج از میان خزه‌ها و جلبک‌ها بیرون می‌آید. بی‌بی آن پیکر عریان را، که مثل نقره در پرتو نور چراغ مرکبی می‌درخشیده، در آغوش می‌گیرد...»



۲۷ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
درخت ـ فرشته مولوی

در بیست‌وهفتمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، فرشته مولوی داستان «درخت» را برای زمانه خوانده است: «از گرما نبود که سرخی‌اش بالا زده بود. قیقاج رفته بود و بی‌هوا به درخت خورده بود و آن را ندیده بود و یک آن، انگار که خیال کرده باشد به غریبه‌ای خورده است، جوری هول شده بود که خون به صورتش دویده بود...»



۲۶ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
فصل نهم از کتاب ولادیمیر پراپ ـ شیوا ارسطویی

در بیست‌وششمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، شیوا ارسطویی داستان «فصل نهم از کتاب ولادیمیر پراپ» را برای زمانه خوانده است: «با صدای بلند از من تقاضای شماره‌ی تلفن می‌کرد. تازه خانه‌ام را عوض کرده بودم. تلفنم هنوز وصل نشده بود. این را که گفتم با همان صدای بلند قرائت کرد: زن و اژدها هر دو در خاک به! و انگشت اشاره‌اش را از سقف هواپیما فرود آورد تا روی دسته‌ی صندلی...»



۲۵ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
عسل دختر مختار - احمد آرام

در بیست‌وپنجمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، احمد آرام داستان «عسل دختر مختار» را برای زمانه خوانده است: «بعد بابام از اتاقش بیرون زد. مثل همیشه سبیلش لای دندان‌هاش بود و هی می‌جویدش. هروقت سبیلش را این ریختی می‌جوید، بعدش یه فصل کتک حسابی به ننه‌ام می‌زد. ننه‌ام صبح کتکش را خورده بود. همیشه سعی می‌کرد طوری کتک بخورد که ما باخبر نشویم...»



۲۴ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
می‌گويد آب، می‌گويی آب، می‌گويم آب ـ محمد كشاورز

در بیست‌وچهارمین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، محمد کشاورز داستان «می‌گويد آب، می‌گويی آب، می‌گويم آب» را برای زمانه خوانده است: «وانت‌باری در انتهای جاده‌ی آسفالت ایستاده بود. دور بود. دورتر که شد دو سه شبح در سراب گرما موج برداشتند. چاره‌ای نبود. روی پنجه‌ی پاها بلند شدم و دست تکان دادم. باید می‌دیدند. گفته بودم که دست تکان می‌دهم. گلویم خشک شده بود و نمی‌توانستم جار بزنم....»



۲۳ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
هندوانه‌ی گرم ـ علی‌اشرف درویشیان

در بیست‌وسومین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، علی‌اشرف درویشیان داستان هندوانه‌ی گرم را برای زمانه خوانده است: «روی نام‌ات دست می‌کشم. چشمانم را می‌بندم. اشک‌هایم روی پوستش می‌بارد و از آن‌جا به روی زمین چکه می‌کند...»



۲۲ـ از مجموعه‌ی «داستان‌خوانی با صدای نویسنده»:
PIR - فرخنده حاجی‌زاده

در بیست‌ودومین شب از «داستان‌خوانی با صدای نویسندگان»، فرخنده حاجی‌زاده داستان PIR را برای زمانه خوانده است: «فریده بینی‌اش را گرفته بود و می‎گفت: اهه، بوی افغانی می‌یاد. تو نمی‎شنوی پروانه! بوی پاشونه یا تن‎شون؟ و عق می‌زد...»